ز باده بیم ندارم

امیرعاملی امیر عاملی

 

ز باده بیم ندارم که شیشه در بَغَل است
تو را دروغ و مرا صدق بهترین عمل است

اگر به صومعه لرزیدی از خیال گناه
بیا به میکده ،این خانه خالی از خِلَل است

به روی منبر تزویر ،پند مست مده
برو که پشت کلام تو فتنه ی جَمَل است

مده عِنان طرب را ،به دست مار به دوش
فدای بوسه ی زنبور  نیش او عَسَل است

به چشم خواجه ی شیراز اگر نگاه کنی
شراب سرخ که در شیشه میرود غزل است

امیر عاملی


منبع این نوشته : منبع

در باغ ما چرا خبری از بهار نیست

عاملی

  در باغِ ما چرا خبری از بهار نیست ؟

حتّی به چشمها رَمَق انتظار نیست

دست ذلیل بال رَهایی نمیشَود
افتادگی به پای سِتم افتخار نیست

امروز بَردگان به عزیزی نمیرسند
شادی مکن که قصّه ی آن روزگار نیست

زاهد همیشه زخمه ی نا جور میزند
این قیل و قال نغمه ی ناب سه تار نیست

ای “عشق” سر بلند ! چه میگویی از
“قیام”
“منصورِ” لال را ،سر سودای “دار” نیست

جانبازیِ به میل که نامَش شهادت است
مانند باختن سر میزِ قمار نیست

#امیر_عاملی 
منبع این نوشته : منبع
بهار نیست

بخواه تا غزلی با ردیف درد بگویم

امیرعاملی امیر عاملی

بخواه تا غزلی با ، ردیف درد بگویم

زمانه با دل تنگم ، هر آنچه کرد بگویم

بخواه تا که ببندم ، در دروغ به رویت

تمام حرف دلم را ، برای مرد بگویم

اگر چه هست زمستان ، نگیر سبزی فکرم

مخواه تا که برایت حدیث زرد بگویم

نمیشود که بگویم ، چقدر خسته راهم

نمی شود که غمم را ، به همنبرد بگویم

به جان گرمی مهرت ، مخواه تا که هماره

تمام عمر حکایت ، به فصل زرد بگویم

بخواه پر بکشم در فضای سنگی این شهر

از آسمان دگر گون لاجورد بگویم

کسی نخواست که زخم مرا به خون بنویسد

مگر به باد بپیچم ، مگر به گرد بگویم

تمام شد غزل اما نخواستی که برایت

یکی دو تا غزل ای دل ، به سبک درد بگویم

امیر عاملی

 


منبع این نوشته : منبع
بگویم ,بخواه ,تمام ,بگویم بخواه

حال مرا مپرس

امیرعاملی امیر عاملی

دنیا اگر شروع تماشا ی زندگی است

شعری نفس بکش که به معنای زندگی است

 

بی عشق ، زنده بودن ما مرگ لحظه هاست

با عشق مرگ ثانیه احیای  زندگی است

 

میل وقوع در صدد احتمال باش

هر اتفاق تازه تقلای زندگی است  

 

دانای راز و خواجه ی شیراز و شعر ناب

تفسیر دلنشین  تجلای زندگی است

 

حال مرا مپرس که پایان هر غزل

آغاز خون ریخته در پای زندگیست

 

             
منبع این نوشته : منبع
زندگی

بخواه تا غزلی با ردیف درد بگویم

امیر عامل

 

بخواه تا غزلی با ، ردیف درد بگویم

زمانه با دل تنگم ، هر آنچه کرد بگویم

بخواه تا که ببندم ، در دروغ به رویت

تمام حرف دلم را ، برای مرد بگویم

اگر چه هست زمستان ، نگیر سبزی فکرم

مخواه تا که برایت حدیث زرد بگویم

نمیشود که بگویم ، چقدر خسته راهم

نمی شود که غمم را ، به همنبرد بگویم

به جان گرمی مهرت ، مخواه تا که هماره

تمام عمر حکایت ، به فصل زرد بگویم

بخواه پر بکشم در فضای سنگی این شهر

از آسمان دگر گون لاجورد بگویم

کسی نخواست که زخم مرا به خون بنویسد

مگر به باد بپیچم ، مگر به گرد بگویم

تمام شد غزل اما نخواستی که برایت

یکی دو تا غزل ای دل ، به سبک درد بگویم

امیر عاملی


منبع این نوشته : منبع
بگویم ,بخواه ,تمام ,بگویم بخواه

رفتی و شور شاعری من تمام شد - امیر عاملی

 

‍ با رفتنت هزار غزل قتل عام شد

یعنی تَمام شاعری من ،تمام شد

 

پروانه های شوق از این خانه پر زدند

شمعی نسوخت روشنی می حرام شد

 

لج کردی و دریغ به خاطر نیامدی

مهمان من به خانۀ تقوا قطام شد

 

افتادم و بلند شدم در نماز عشق

اینگونه دین مردم ما بی دوام شد

 

گفتی که هرچه پیش بیاید خوش آمده است

پس بگذریم، فرصت ما هم تمام شد

امیر عاملی


منبع این نوشته : منبع